تبليغاتX
˙•▪•● شهر عشق ●•▪•˙
*•.¸تقدیم به کسی که نبود اما حس بودنش به من شوق زیستن داد¸.•*´

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:

               

 آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

         " می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 15:52 توسط ..:: •*تینا*• ::..