

همیشه پیش خودم فکر میکنم که یه روزی اگه بخوای منو بزاری و بری دوست دارم بدون خداحافظی بری... میدونی چرا...؟؟؟؟ اخه اینطوری تا اخر عمرم بهانه ای برای منتظر تو بودن دارم... اما اگه قبل از رفتنت خداحافظی کنی ... می دونم که دیگه بر نمی گردی ... اون وقته که حتی دیگه نمی دونم تا کی میتونم بدون هوای تو نفس بکشم ... شاید لحظه های نفس کشیدنم تا وقتی که انقدر از پشت سر رفتنت رو تماشا کنم که حتی کوچکتر از یه نقطه بشی طول بکشه... تا وقتی که دیگه برام غیر قابل دیدن بشی...
یاد تو می افتم ... گاهی که دل نوشته هایم را می خواندم ... گریه می کردی ... اشک هایت چک چک می چکید .... فکر می کردم دوستم داری که برایم گریه می کنی ... می بینی؟ چه خیالات خامی .....

عاشق دلتنگی می نالد: " وای باران باران! شیشهء پنجره را باران شست ..
از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست؟ ....."
