
تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام
باور ندارم كه ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بود و يه قصهي تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي كردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نكردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شكسته
رنگ اون چشات چشماي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو كي ما رو تنهايي ديده
ولي مي دونم تو آسمونم قصه ما رو يكي شنيده
تو باور نكن هركي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم
باور ندارم تو ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم
تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام...!!!!!!.....


بچه كه بوديم
دخترا عاشق عروسك بودن و پسرا عاشق مرداي قوي!!!
بزرگ كه شديم
دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسك!!!



كنار آشيانه تو آشيانه مي كنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم
كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم


اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم
چون مزرعه تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار و يا يار به من
يا هرد وبميريم و به پايان برسيم



يه روز دل تصميم مي گيره سنگ بشه تا ديگه عاشق نشه ...سنگ ميشه و ميره قاطي سنگا ولي اونجا هم عاشق يه سنگي ميشه....

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون
دوست نداشته باشی
از کسی هم که دوست داره بی تفاوت عبونکن
چون شاید هیچوقت هیچکس تورو مثل اون
دوست نداشته باشه






مثل شقايق زندگى كن:
كوتاه اما زيبا





مثل پرستو كوچ كن:
فصلى اما هدفمند





مثل پروانه بمير:
دردناك اما...عاشق






در اوج نگاهت چيزی ديدم
که در چشمان هيچ کس نديدم
در طنين صدايت زمزمه ای شنيدم
که در هيچ صدايی نشنيدم
در نوازش دستان گرمت حسی را چشيدم
که در هيچ نوازشی نچشيدم
از کلامت عطری را بوييدم
که در هيچ کلامی نه بوييدم
از نگاهت سادگی را ديدم
از صدايت صداقت را شنيدم
از نوازش دستان گرمت عشق را چشيدم
از کلامت محبت را بوييدم
و حال با کلامم پاسخ عشق پاکت را می دهم
و می گويم دوستت دارم




داستان عشق و د يوانگی
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع
شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق
در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو
کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين
انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش
می کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق
سرک می کشند