به من گفت بيا ، به من گفت بمان ، به من گفت بخند ، به من گفت بمير،
آمدم ، ماندم ، خنديدم ، مردم،
حالا فقط يک حس دارم ،
حس انتظار ،
انتظار اينکه او بگويد زنده شو ومرا دوست داشته باش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هيچكس حيراني ام را حس نكرد
وسعت پنهاني ام را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
ديدۀ باراني ام را حس نكرد

میدونی چیه؟ نه نمیدونی. یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی . هیچ وقت حاضر نشدی حتی یه بار به خاطر کسی که همیشه به خاطر تو غرورش رو له میکرد از غرور لعنتیت دست بکشی. دیگه میخوام دوست نداشته باشم.شاید اینجوری یه ذره بتونی احساس من رو درک کنی.
نمیدونم... شایدم مثه بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری
اما این رو بدون نمی تونم
ب
ب
خ
ش
م
ت....!!!!

بگذار ازتنهایی این روزهای بی تو بگویم. کم کم دارم باور می کنم که بی تو باید
زندگی کنم وطناب آرزوهایم راازبام آمدنت ببرم. تورفتی و من شاعر شدم.
چه اهمیتی داردکه شعرهای مرا نمی خواهی یا اصلا مرا نمی خواهی
تمام ترانه هایم فدای غرورت دلم روشن است که یک وقت شایدروز تو ازمیان
بلور اشک هایم ظهور میکنی دلم روشن است که دلت برای من تنگ می شود
مي بيني چقدر دلم خوش است به خيالت...بگذار بگويم كه هنوز از اين دلبستگي
ساده دل نبريدم...با اينكه مثل روز برايم روشن است كه خيال روشن آمدنت را به
تاريكي گور خواهم برد
فقط خواستم از تو بگويم براي آخرين بار تا نگويي كه عشقم رنگ تكرار داشت....
